الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
145
الغدير ( فارسى )
- رفعت و شرف در گور شد ؟ يا طالع دنيا سقوط كرد ؟ يا ركن ضبه فروافتاد ؟ - گمان نمىرفت كه با آن عزت و اقتدار ، غول مرگ به دو دست يابد . - آيا هيولاى مرگ دانست ؟ به جانم سوگند ، ندانست كه دام و ريسمانش پاى چه كس را خواهد بست ؟ - حادثهاى كه روزگار را از عقل بيگانه كرد ، گاهى روزگار دچار جهالت مىشود . - اى باران ! زمين را سيراب كن و بر گرد بوستان خيمه زن تا سرزمين خشك و سوزان زبان به تشكر گشايد . - بارانى كه چون دهانه مشك ريزان باشد و زمين تشنه را جان بخشد . - بارانى كه بر سنگ خارا اثرگذارد ، چونان نعل سمند بر مرغزار . - ابرى تيره چون شتر كه مهار بينىاش را شتر مرغى رم كرده بر نوك كشد . - و پستانهايش براى درهها و تپه ماهورها سوگند خورده ، سوگندى راست و درست كه پر و لبريز باشد . - برق جهندهء آسمان با شمشيرش رگهاى آن را بريد ، اينك به هردره جوى روان است . - ابو العباس را از جانب من بگوى : به هردره و هامون سر مىكشم تا اينكه تربتت را بجويم و سيراب كنم . - ولى تودهء خاك پرده و حجابت گشته است و چگونه مورد خطاب و پيغام واقع گردى . - خوشبخت آن سنگ و خاكى كه در زير تنت بالش و متكا گشت و بدبخت آنچه بر روى تنت هوار شد . - مىگريم و مىمويم ، به خاطر خودم و به خاطر خاكنشينانى كه فرزندانشان بعد از تو يتيم شوند و زنانشان بىسرپرست . - و به خاطر پناهندهاى كه حوادثش درسپرده ، تمناى خوراك دارد و روزگارش خورندهء اوست . - به انتظار مانده كه چه تصميم گيرد : نه در خانهء بىسامانش رحل اقامت مىافكند و نه ارادهء كوچ دارد . - از دورهگردى به هلاكت رسيده ، هرروز بر در اين و آن ، يار و ياور مىطلبد و همگان او